ببینم از این دانشگاه چه خاطره ای پیدا میکنم
الان انتخاب رشته کردم فقط روزانه و پیام نور زدم.تازه یادم رفت روزانه محض کرمانشاه رو بزنم .اما بیخیال شبانه الزهرا رو هم زم دیگه هرچی قسمت باشه
امروز میخوام یه خاطره بگم اما مال فارغ التحصیلی .چند وقتی بود بعد از تموم شدن درسم نرفته بودم دانشگاه خلاصه با دوستان قرار گذاشتیم گفتیم چند واحد ولولوژی را که مونده تو دانشگاه بریم پاس کنیم.رفتیم دانشگاه پارک علوم2 نشستیم. یه سری آقایون با یهتر بگم جوجه های ترم پایینی دارو سازی هم اومدن صندلی روبروی ما نشستن.موبایل من زنگ زد و یکی از دوستان داشت چند تا سفارش ترجمه و قرارمدارهاشو میذاشت منم رفته بودم تو حس کلاس و داشتم توضیح میدادم.خلاصه حرف ما تموم شد شروع کردیم با همکلاسیها به نخودچی خرون که دیدم یه صدای بلند رفته روی اعصابم .نگاه کردم یکی از پسرای ذکر شده داره بلند بند یه چیزایی میگه نگاش کردم دیدم داره عین عین جمله های منو پشت تلفن راجع به ترجمه تکرار میکنه.اول خندم گرفت بعد دیدم از رو نمیره یه نگاه بدی بهش گردم گفت آهان حالامیرسیم سر اصل مطلب " ار دیدگاه ادبیات ترجمه کار مشکلیه مخصوصا فارسی به انگلیسی . چون یکسری آرایه های ادبی داخلش نمیشه.از مبحث ترجمه تشبیه و استعاره مشکل ترین ترجمه رودارن و ... " که یه هو موبایلش زنگ زد دوستاش مسخرش کردن میگفتن استاد موبایلو خاموش کن و . ... خودش به طرف پشت گوشی گفت "نه آلان نمیتونم صحبت کنم سخنرانی دارم پشت تریبونم بعدا تماس میگیرم "و قطع کرد.و به ماگفت خانمها خواهش میکنم گوشیهارو خاموش کنید سر جلسه تمرکزم به هم میریزه من که داشتم می مردم از خنده بعد گفت "خانمها در حین سخنرانی میتونن شماره هم بدن ایرادی نداره" ما بهش محل ندادیم گفت اشکالی داره آقایون میان نزدیک تر میشینن تا صداشون بهتر برسه ولی بعد که دیدن فایده نداره بلند شدن رفتن .خلاصه اون روز کلی خندیدیم خوشم میاد از این آدمهای شیطون و پررو .جای شما خالی بود بعدچند وقت حسابی دانشگاه به دلم نشست.
این مدت که داشتم برا ارشد درس میخوندم کتابخونه خاطرات جالبی داشتم هم غمگین و هم شاد.من همش کتابخونه علوم 2 درس میخوندم خیلی جو درس اونجا سنگینه آدم مجبوره درس بخونه یه روز خسته شدم گفتم برم کتابخونه علوم 1 یعنی دانشکده خودمون.از اتفاق تعطیلات بین ترم بود و تو دانشکده هیچ کی نبود با خیال راحت رفتم تو قسمت خواهران نشستم به تست زدن لازم به ذکره که قسمت خواهران و برادران با این شیشه ماتها جدا شده.جای دشمنتون خالی یه هوشنیدم صدای در میاد یه سری آقایون محترم دانشجو وارد شدن فکر کردن کسی نیست تو کتابخونه .یکیشون بلند فریاد زد: به افتخار ورودمون: یه باد گلوی بسار یزرگ از خودشون تراوش کردن
. بعد همشون هارهار زدن زیر خنده
با این صداهای مسخرشون من که دیگه از تست و این حرفا اومدم بیرون. یه سری حرف بیخود زدن. بعد در و بیستن و رفتن .به ثانیه نخورده بود که دوباره در باز شد و دوست محترم یه باد گلوی دیگه زدن و گفتنیادم رفت اینم به افتخار خروجمون و باز خندیدن.خیلی وحشتناک و خیلی جالب بود .![]()
باز خاطره جالب دارم از کتابخونه حالشو داشته باشم میام تعریف میکنم.
امروز بعد از مدتها یاد وبلاگم افتادم.یاد اون روزها به خیر.درسمون هم تموم شد اما نه این ترمهای آخری دانشگاه و ادماش برام جهنمی شده بودن خوب شد که تموم شد خدایا شکرت.
دارم سایت فارسی دانشگاه صنعتی رو تبدیل به انگلیسی میکنم .الان هم اونجام.با اینکه همش آن لاینم ولی حوصلم سر رفته .ساعت کاریش خیلی زیاده نمیدونم دارم چی کار کنم برا ارشد هم همنوز نخوندم تغییر رشته خیلی سخته خدایا کمکم کن خیلی خسته و تنهام
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است ،
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نمي کرد ،
و خاصيت عشق اين است .
گرچه با ياد توست ثانيههاش
آرزو باز مي كشد فرياد
در كنار تو ميگذشت، ايكاش!